همین که پایت را از قطار پایین میگذاری، قلبت درد میگیرد. راه چاره را میدانی. از همین میدان راهآهن شروع میشود. نمازت را در مسجد راهآهن میخوانی، ستارهی قطبی را نشان میکنی و به سویش حرکت میکنی.
به میدان حر که رسیدی مثل او کفشهایت را میکنی و میاندازی روی دوشت. بیاعتنا از حوالی بیت معظمله عبور میکنی. آنجایی که میروی خانهای است از خانههای خدا. بهشتی از بهشتهای خدا روی زمین.
چند سرباز از کنارت عبور میکنند و با عجله میروند. مواظبی که با پوتینهای ظالمانهشان پای برهنهات را لگد نکنند.
انقلاب که میرسی، یک لحظه به سرت میزند که بروی و چارهات را توی کتابها پیدا کنی. اما به خودت میآیی و یادت میآید که چارهات توی این کتابها پیدا نمیشود. به همان نیمنگاه به راستهی کتابفروشیها بسنده میکنی و راه چاره را ادامه میدهی.
اذان ظهر را که گفتند باید حوالی مسجد امیر باشی. نمازت را میخوانی و به راه ادامه میدهی.
از کنار «مرکز قلب تهران» با نیشخند و افسوس عبور میکنی.
بوی ارکیده گرسنگیات را یادت میاندازد اما درد قلبت را از یادت نمیبرد. پس راه چاره را ادامه میدهی.
حتی شب که شد برای رفع گرسنگی بالای سبلان نمیروی. خواب هم که به چشمت آمد، به خوابگاه نمیروی. فقط برای خواندن نمازت به مسجدالنبی میروی و بر میگردی به راه چاره.
راه که تنگ شد (مثل دلت)، پاهایت که خسته شد (مثل دلت)، نفست که گرفت (مثل دلت)، به یک سربالایی (سربالاییتر از قبلیها) میرسی. به سختی بالا میروی و ...
میایستی. سمت چپ را نگاه میکنی و میخندی. اینجا اوج راه چاره است. خود چاره است. بهشت است.
قلبت دیگر درد نمیکند. مرکز قلب تهران اینجاست.
چشمهایت (نه مثل همیشه) این طرف و آن طرف میرود. اول در محور x: حکیم. بعد در محور y: کارگر شمالی. بعد هم در محور z: برج میلاد!
همین که ذهنت مشغول این است که ببینی قانون دست راست را رعایت کردهای یا نه، ناگهان میبینی که چشمت دارد در محور زمان هم حرکت میکند! میرود به گذشته. به آن روزهایی که محور z هنوز نیمهکاره بود. روزهای ساختمان ۱۸، اتاق ۱۸. روزهای ۱۶-۳۳. روزهای ۱۷-۳. روزهای ۱۶-۸. روزهای ۱۲فروردین ۳۱۲، روزهای ۷۲-۴۱۴. و ...
و روزی که همین چند قدم پایینتر. جلوی دانشکدهی فیزیک منتظر ایستاده بودی. روز اول تو و روز آخر پیرمردی که در باجهی بلیطفروشی جان داد. روز اول. همان روزی که پایت را از قطار پایین گذاشتی و قلبت برای اولین بار درد گرفت.
اینجا بهشت است. مرکز قلب تهران است. هم مرکز تهران است و هم قلب تهران. بهشت تهران است.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 20:28  توسط mj
|
داشتم تو «ثاندربرد!» ایمیلمو مینوشتم: ... is attached ...
همین طور که نوشتم دیدم یه پیغام اومد که آقا احتمالاً شما میخوای یه چیزی attach کنی! این دکمه رو بزن که راحت attach کنی، اگه هم میخوای بعداً بهت یادآوری کنم!
بعد از اینکه کلی کف generate کردم، گزینهی «ریمایند می لیتر» رو زدم و موقع «سند» که دوباره پیغام داد که «آقا پس «اتچمنت»ت چی شد» من هم دوباره کلی ذوق کردم که ما جماعت چقدر باحالیم!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 3:26  توسط mj
|
۱- وبلاگ دیگران فقط خودش خوبه. کامنتهاش به هیچ درد نمیخوره. وبلاگ خود آدم فقط کامنتهاش به درد میخوره.
۲- گزارش پیشرفت مهمترین فایدهاش اینه که پیشنیازش پیشرفته.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 7:13  توسط mj
|
۱- خودش میگفت «من و تو انگار تنهمان به تنهٔ هم خورده». نجفآبادی بودنمان را میگفت و یک جورهایی مشهدی بودنمان را و اینکه هر دو اینجا هستیم و این رشته را میخوانیم و Knight بودنمان را و... اما اینجایش را دیگر ندیدهبود... شاید هم دیده بود و من ندیدهبودم. که بکَنَد خودش را از ما. که برود به اوج، فاصله بگیرد از من و توی خاکی. جدا شود. تنهاش را بزند به تنهٔ ...
۲- از شباهتهایش میگفتم، اما مگر فرقی هم میکند؟ چه تفاوتی دارد او و آن چند بزرگ دیگری که او همراهشان شد؟ مگر آنها هم دوستی، رفیقی، کسی که تنهاش به تنهشان خورده باشد نداشتند؟
اگر من نمیشناختمش مگر فرقی میکرد؟
مگر او عزیز مادری نبود؟
مگر امید پدری نبود؟
مگر جوان مملکتی نبود؟
مگر انسان نبود؟
۳- هر چه فکر میکنم جز چهرهٔ لبخندزنان و در عین حال متفکرش، سر به زیر انداختن و به دوردستها خیره شدنش، حالت دیگری از او به ذهنم نمیآید...
۴- خدا رحمتش کند. خدا مسببین این جنایت را به سزای عملشان برساند. خدا راهش را به سرانجام برساند. شاید که روحش شادتر شود... که کار دیگری از دست ما بر نمیآید.
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 13:58  توسط mj
|
هی من میخوام یه چیزی در مورد انتخابات بگم، ولی میبینم که مهلت تبلیغات برای کاندیداها تموم شده!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 22:4  توسط mj
|
مدتیه که نسبت به ضربالمثل حس بدی پیدا کردم!! (عجب!)
انگار که ضربالمثلها رو آدمهایی ساختند که احساس میکردند حرفشون در کل غلطه و (/یا) هیچ کس استدلالشون رو نمیپذیره و در نتیجه برای گول زدن طرف مقابل یه مثال میآوردند که قبول کنه. جالبه که گاهی خود این مثال هم درست نیست اما چون ضربالمثله و قدیمیه، همه میپذیرن.
مثلاً: «آب که از سر گذشت، چه یک وجب، چه صد وجب»
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:6  توسط mj
|
گاهی وقتی میگن «حکیم توس (طوس)» احساس میکنم منظورشون منم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 11:24  توسط mj
|
بابا به خدا من قبلاً هم چند بار صبح زود از خواب بیدار شدهبودم!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 9:11  توسط mj
|
یک عده استاد و دانشجو نشستهبودند دور اتاق شورای «انستیتو الکتروتکنیک» و هر کدام از اساتید حرفی و سؤالی و بیشتر هم بیربط. بعد از کلی حرف و حدیث و بحث و ... دکتر لوکس چهار کلمهی کوچک گفت و دوباره ساکت نشست (در دنیای خودش که گاهی رامتین را هم به دنیای خودش میبرد!) تا اگر قرار است گره جدیدی در کار ایجاد شود حداقل گرههای قبلی باز شدهباشند. وقتی حرف میزد همه ساکت بودند و همه میفهمیدند که چه میگوید و همه میفهمیدند که این یکی که دارد حرف میزند با آنهای دیگری که در تمام آن حدود سه ساعت و نیم حرف زدهبودند (و حتی نکرده بودند که گرههایشان را قبل از جلسه ایجاد کنند بلکه همانجا به زور سعی داشتند خرخرهی بندهخدا را گره بزنند)، خیلی فرق دارد.
بین آن اساتید تقریبا همهی اساتید دانشکدهی برق و کامپیوتر که من به عنوان «آدم باهوش» میشناسم حضور داشتند، بعضیها هوششان را برای خراب نشدن در مقابل اساتید دیگر و کم نیاوردن و حمله کردن به بندهخدا استفاده کردند (به هر قیمتی) و بعضی (بخوانید یکی) هم اندکی در راه فهماندن آنچه که خودش میفهمید به دیگران (که کار بیشتری هم از دست او بر نمیآمد، دستش درد نکند). و فقط کارو لوکس بود که هوشش را به کار برد که علم مظلوم واقع نشود و زحمات بندهخدا هم نادیده نماند.
راستی وقتی داشت حرف میزد، یک لحظه یاد چند صفحهی آخر داستانهای پووارو افتادم ... و کلی هم تأسف خوردم به حال دوستی که گفت «دیگه بزرگ شدی. هنوز هم آگاتا کریستی میخونی؟!»
به هر حال مبارکش باشد «دکتر» جمالی عزیز. درست است که به سختی، اما به هر حال حقش را گرفت. نوش جانش!
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 21:22  توسط mj
|
از قدیم حالم به هم میخورده از اینکه کسی یا چیزی را به خاطر اینکه از کس یا چیز دیگری تقلید کردهاست سرزنش کنند. مثلا اینکه میگویند «سیشارپ» به درد نمیخورد چون هر چی که جاوا داشتهاست را برداشته و چهار تا چیز کوچک دیگر هم اضافه کرده و اسمش را گذاشته زبان جدید.
اصولا تقلید همیشه بد نیست و بعضی وقتها لازم است. وقتی کتاب کافهپیانوی فرهاد جعفری را میخواندم هر چند وقت یک بار یاد «ناتور دشت» و «هولدن کالفیلد»ش میافتادم و نه تنها از اینکه فرهاد جعفری خیلی شبیه سلینجر نوشته و شاید بشود گفت از او تقلید کرده حالم بد نمیشد بلکه کلی هم لذت میبردم. هم اینکه یاد زمانی میافتادم که ناتور دشت را میخواندم و حال میکردم و هم اینکه احساس میکردم علیرغم این شباهتها کتاب کلی حرفهای دیگر هم دارد که خودش برای خودش کتاب را کلی زیبا میکند.
یک زمانی کتاب چرت و پرت خیلی میخواندم. یک زمانی هم کتاب علمی غیر چرت و پرت زیاد میخواندم و الآن هم کلا کتاب زیاد میخوانم و بنا بر این به خودم حق میدهم که خودم را کتابخوان بدانم. خیلی کم پیش آمده کتاب فارسی (یعنی نوشته شده توسط یک ایرانی) بخوانم و از آن لذت ببرم. احساس تکراری بودن (تقلید نه! تکراری بودن. یعنی حرف جدیدی برای گفتن نداشتن) همیشه با آنها همراه بوده. احساس میکردم که تغییر لازم است. یک نویسنده باید پیدا بشود و انقلابی که نیما و همراهانش در شعر به پا کردند را در ادبیات داستانی ما به راه بیندازد. «من او» را که خواندم کلی این احساس بهم دست داد که این شاید یک مقدارکی آن انقلابی باشد که میخواستم. گرچه حال و هوای داستان همانی است که سالهاست بر داستانهای ما حاکم است اما سبک نوشتن و روایت داستان متفاوت است و چرت و پرت گویی های جالب امیرخانی هم کاملا فرق دارد با آنچه که ما پیش از این در ادبیات فارسی دیده بودیم.
اما «من او» و اثر جدیدتر امیرخانی یعنی «بیوتن» فقط تغییر ساختاری و سطحی داشتند و به نظر من هنوز با خواننده که احتمالا یک جوان ایرانی است ارتباط خوبی برقرار نمیکنند. یعنی هنوز تغییر در درونمایهی داستان نیست. و آنچه که از زمان داستاننویسهای قدیمی و نزدیک معاصرها در جامعهی ما و بین جوانها تغییر کردهاست در ادبیات منعکس نشدهاست. شکی نسیت (میدانم که هست. من نظر خودم را میگویم! شک دارید از خودم بپرسید) که روحیات و شرایط و افکار و علاقهها و بایدها و داشتهها و دقدقههای جوان الآن کاملا با گذشته متفاوت است (گذشته که میگویم منظورم عهد دقیانوس نیست، تا همین پانزده-بیست سال پیش). و شاید خیلی بیشتر شبیه گذشتهی نزدیک غرب باشد تا گذشتهی خودمان. شاید برای همین است که خیلی از جوانان اطراف من با کتابهای سلینجر و امثال آن خیلی بهتر ارتباط برقرار میکنند تا کتابهای نویسندگان بزرگ خودمان (گذشته از اینکه به هر حال آنها نویسندگان بزرگتری هم بودهاند). و در نتیجه باید ادبیات ما این تغییر را دریابد و این ارتباط را برقرار کند.
همهی اینها را گفتم که بگویم کافهپیانو خیلی کتاب خوبی است! نه اینکه همه چیزش را تأیید کنم یا بگویم بهتر از فلان کتاب است. به نظر من میرسد که دردش به درد ما میخورد. من و اطرافیانم. و زبانش هم به زبانمان بیشتر شبیه است. حرفهایش را بهتر میفهمم. مزه ریختنهایش بیشتر تحریکم میکند و راحتتر میتوانم بهش حق بدهم (مقایسهاش کنید با علی در «من او» که حرص آدم را در میآورد آنجا که در پاریس با مهتاب در خانه هستند و ... ! البته این مهم نیست. فقط مثال زدم!).
خلاصه اینکه شاید کافه پیانو یک مقداری تکراری باشد و هر جا که میگوید «میخواهم بگویم ...» آدم یاد هولدن کالفیلد میافتد و شاید یک مقداری هم مرزهایی که ما تا حالا در ادبیاتمان داشتهایم را زیر پا نهادهباشد، اما (یا شاید بهتر باشد به جای «اما» بگویم «دقیقا به خاطر همینها») کافه پیانو عالی است.
این را هم بگویم که از همان اول که داشت داستان را تعریف میکرد، احساس میکردم که مشهدی است! یا به خاطر لحنش، یا به خاطر حال و هوای داستان، یا به خاطر اینکه اسمش «فرهاد جعفری» بود و یا به ناخودآگاه، در تمام طول داستان این حس را داشتم. یک بار وسط خواندن کتاب ورق زدم و آخرین صفحه را که دیدم که نوشته داستان را در مشهد نوشتهاست کلی حال کردم! شاید واقعا مشهدی نباشد و همهی احساسهای من الکی بوده، ولی به هر حال من کلی حال کردم!
یک تشکر ویژه هم از «شمیم» که یادم انداخت که کتاب را بخرم! (به جون خودم خودم میخواستم بخرمش! تو فقط یادآوری کردی!) :دی
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 20:16  توسط mj
|