هی من میخوام یه چیزی در مورد انتخابات بگم، ولی میبینم که مهلت تبلیغات برای کاندیداها تموم شده!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 22:4  توسط mj
|
مدتیه که نسبت به ضربالمثل حس بدی پیدا کردم!! (عجب!)
انگار که ضربالمثلها رو آدمهایی ساختند که احساس میکردند حرفشون در کل غلطه و (/یا) هیچ کس استدلالشون رو نمیپذیره و در نتیجه برای گول زدن طرف مقابل یه مثال میآوردند که قبول کنه. جالبه که گاهی خود این مثال هم درست نیست اما چون ضربالمثله و قدیمیه، همه میپذیرن.
مثلاً: «آب که از سر گذشت، چه یک وجب، چه صد وجب»
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:6  توسط mj
|
گاهی وقتی میگن «حکیم توس (طوس)» احساس میکنم منظورشون منم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 11:24  توسط mj
|
بابا به خدا من قبلاً هم چند بار صبح زود از خواب بیدار شدهبودم!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 9:11  توسط mj
|
یک عده استاد و دانشجو نشستهبودند دور اتاق شورای «انستیتو الکتروتکنیک» و هر کدام از اساتید حرفی و سؤالی و بیشتر هم بیربط. بعد از کلی حرف و حدیث و بحث و ... دکتر لوکس چهار کلمهی کوچک گفت و دوباره ساکت نشست (در دنیای خودش که گاهی رامتین را هم به دنیای خودش میبرد!) تا اگر قرار است گره جدیدی در کار ایجاد شود حداقل گرههای قبلی باز شدهباشند. وقتی حرف میزد همه ساکت بودند و همه میفهمیدند که چه میگوید و همه میفهمیدند که این یکی که دارد حرف میزند با آنهای دیگری که در تمام آن حدود سه ساعت و نیم حرف زدهبودند (و حتی نکرده بودند که گرههایشان را قبل از جلسه ایجاد کنند بلکه همانجا به زور سعی داشتند خرخرهی بندهخدا را گره بزنند)، خیلی فرق دارد.
بین آن اساتید تقریبا همهی اساتید دانشکدهی برق و کامپیوتر که من به عنوان «آدم باهوش» میشناسم حضور داشتند، بعضیها هوششان را برای خراب نشدن در مقابل اساتید دیگر و کم نیاوردن و حمله کردن به بندهخدا استفاده کردند (به هر قیمتی) و بعضی (بخوانید یکی) هم اندکی در راه فهماندن آنچه که خودش میفهمید به دیگران (که کار بیشتری هم از دست او بر نمیآمد، دستش درد نکند). و فقط کارو لوکس بود که هوشش را به کار برد که علم مظلوم واقع نشود و زحمات بندهخدا هم نادیده نماند.
راستی وقتی داشت حرف میزد، یک لحظه یاد چند صفحهی آخر داستانهای پووارو افتادم ... و کلی هم تأسف خوردم به حال دوستی که گفت «دیگه بزرگ شدی. هنوز هم آگاتا کریستی میخونی؟!»
به هر حال مبارکش باشد «دکتر» جمالی عزیز. درست است که به سختی، اما به هر حال حقش را گرفت. نوش جانش!
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 21:22  توسط mj
|
از قدیم حالم به هم میخورده از اینکه کسی یا چیزی را به خاطر اینکه از کس یا چیز دیگری تقلید کردهاست سرزنش کنند. مثلا اینکه میگویند «سیشارپ» به درد نمیخورد چون هر چی که جاوا داشتهاست را برداشته و چهار تا چیز کوچک دیگر هم اضافه کرده و اسمش را گذاشته زبان جدید.
اصولا تقلید همیشه بد نیست و بعضی وقتها لازم است. وقتی کتاب کافهپیانوی فرهاد جعفری را میخواندم هر چند وقت یک بار یاد «ناتور دشت» و «هولدن کالفیلد»ش میافتادم و نه تنها از اینکه فرهاد جعفری خیلی شبیه سلینجر نوشته و شاید بشود گفت از او تقلید کرده حالم بد نمیشد بلکه کلی هم لذت میبردم. هم اینکه یاد زمانی میافتادم که ناتور دشت را میخواندم و حال میکردم و هم اینکه احساس میکردم علیرغم این شباهتها کتاب کلی حرفهای دیگر هم دارد که خودش برای خودش کتاب را کلی زیبا میکند.
یک زمانی کتاب چرت و پرت خیلی میخواندم. یک زمانی هم کتاب علمی غیر چرت و پرت زیاد میخواندم و الآن هم کلا کتاب زیاد میخوانم و بنا بر این به خودم حق میدهم که خودم را کتابخوان بدانم. خیلی کم پیش آمده کتاب فارسی (یعنی نوشته شده توسط یک ایرانی) بخوانم و از آن لذت ببرم. احساس تکراری بودن (تقلید نه! تکراری بودن. یعنی حرف جدیدی برای گفتن نداشتن) همیشه با آنها همراه بوده. احساس میکردم که تغییر لازم است. یک نویسنده باید پیدا بشود و انقلابی که نیما و همراهانش در شعر به پا کردند را در ادبیات داستانی ما به راه بیندازد. «من او» را که خواندم کلی این احساس بهم دست داد که این شاید یک مقدارکی آن انقلابی باشد که میخواستم. گرچه حال و هوای داستان همانی است که سالهاست بر داستانهای ما حاکم است اما سبک نوشتن و روایت داستان متفاوت است و چرت و پرت گویی های جالب امیرخانی هم کاملا فرق دارد با آنچه که ما پیش از این در ادبیات فارسی دیده بودیم.
اما «من او» و اثر جدیدتر امیرخانی یعنی «بیوتن» فقط تغییر ساختاری و سطحی داشتند و به نظر من هنوز با خواننده که احتمالا یک جوان ایرانی است ارتباط خوبی برقرار نمیکنند. یعنی هنوز تغییر در درونمایهی داستان نیست. و آنچه که از زمان داستاننویسهای قدیمی و نزدیک معاصرها در جامعهی ما و بین جوانها تغییر کردهاست در ادبیات منعکس نشدهاست. شکی نسیت (میدانم که هست. من نظر خودم را میگویم! شک دارید از خودم بپرسید) که روحیات و شرایط و افکار و علاقهها و بایدها و داشتهها و دقدقههای جوان الآن کاملا با گذشته متفاوت است (گذشته که میگویم منظورم عهد دقیانوس نیست، تا همین پانزده-بیست سال پیش). و شاید خیلی بیشتر شبیه گذشتهی نزدیک غرب باشد تا گذشتهی خودمان. شاید برای همین است که خیلی از جوانان اطراف من با کتابهای سلینجر و امثال آن خیلی بهتر ارتباط برقرار میکنند تا کتابهای نویسندگان بزرگ خودمان (گذشته از اینکه به هر حال آنها نویسندگان بزرگتری هم بودهاند). و در نتیجه باید ادبیات ما این تغییر را دریابد و این ارتباط را برقرار کند.
همهی اینها را گفتم که بگویم کافهپیانو خیلی کتاب خوبی است! نه اینکه همه چیزش را تأیید کنم یا بگویم بهتر از فلان کتاب است. به نظر من میرسد که دردش به درد ما میخورد. من و اطرافیانم. و زبانش هم به زبانمان بیشتر شبیه است. حرفهایش را بهتر میفهمم. مزه ریختنهایش بیشتر تحریکم میکند و راحتتر میتوانم بهش حق بدهم (مقایسهاش کنید با علی در «من او» که حرص آدم را در میآورد آنجا که در پاریس با مهتاب در خانه هستند و ... ! البته این مهم نیست. فقط مثال زدم!).
خلاصه اینکه شاید کافه پیانو یک مقداری تکراری باشد و هر جا که میگوید «میخواهم بگویم ...» آدم یاد هولدن کالفیلد میافتد و شاید یک مقداری هم مرزهایی که ما تا حالا در ادبیاتمان داشتهایم را زیر پا نهادهباشد، اما (یا شاید بهتر باشد به جای «اما» بگویم «دقیقا به خاطر همینها») کافه پیانو عالی است.
این را هم بگویم که از همان اول که داشت داستان را تعریف میکرد، احساس میکردم که مشهدی است! یا به خاطر لحنش، یا به خاطر حال و هوای داستان، یا به خاطر اینکه اسمش «فرهاد جعفری» بود و یا به ناخودآگاه، در تمام طول داستان این حس را داشتم. یک بار وسط خواندن کتاب ورق زدم و آخرین صفحه را که دیدم که نوشته داستان را در مشهد نوشتهاست کلی حال کردم! شاید واقعا مشهدی نباشد و همهی احساسهای من الکی بوده، ولی به هر حال من کلی حال کردم!
یک تشکر ویژه هم از «شمیم» که یادم انداخت که کتاب را بخرم! (به جون خودم خودم میخواستم بخرمش! تو فقط یادآوری کردی!) :دی
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 20:16  توسط mj
|
«أَیَکونُ لِغَیْرِکَ مِنَ الظُهورِ ما لَیْسَ لَکَ، حَتیٰ تَکونَ هُوَ الْمُظْهِرُ لَکَ؟»
آیا برای غیر تو از ظهور چیزی که از آن تو نباشد هست که بخواهد نمایانگر تو باشد؟
«مَتیٰ غِبْتَ حَتیٰ تَحْتاجَ إِلیٰ دَلیلٍ تَدُلُ عَلَیْکَ؟»
کی غایب شدی (استفهام انکاری!) که نیاز به دلیلی داشتهباشی که بر تو دلالت کند؟
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 20:32  توسط mj
|
هر چه که در ادبیات و تاریخ جستجو میکنم برای تنبل و تنبلی عاقبتی جز آدم شدن (به معنای رایج) نمییابم. (و قطعا آخر داستان همهی تنبلها این نیست. بزرگترهای ما یا نمیدانند که اگر تنبل بمانیم چه میشود یا نمیخواهند ما بدانیم.) دوست دارم بدانم که اگر علیمردان خان و آن پسری که رفت سفر تجربه و حسن کچل و امثال آنها تنبل میماندند چه اتفاقی میافتاد.
مستقل از اینکه جواب این سؤال را پیدا کنم یا نکنم، دوست دارم سبک تنبلیسم خودم را به همه عرضه کنم و حاضرم شرط ببندم که از خیلی پشتکارها برتر است. منتظر باشید. حالا مستقل از اینکه سبک من چیست، سعی کنید به سؤال بالا فکر کنید.
راستی... «دریا» را خواندم. مدتها بود که از کتابی اینقدر لذت نبرده بودم، شاید بعد از «فرنی و زویی» سلینجر.
«دریا» نوشتهی جان بنویل.
The Sea by John Banville
ریکامندد ریدینگ!
+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 21:11  توسط mj
|
این هم از چهارمی... یکی یکی خرشان را از پل گذراندند و رفتند. حالا من و خرم ماندهایم این طرف پل و لابد همه میگویند که دیگر نوبت توست، انگار که تنها بهانهام برای ماندن همین چهارمی بود! و انگار نه انگار که مهمتر از رسیدن خر من به اول پل رد شدن خر چهارمی از پل است. یکی نیست بگوید که «نقد را بچسبید ایهاالناس!».
به هر حال من هم به نوبهی خودم این از پل گذشتن را به چهارمی عزیز تبریک گفته زندگیای سرشار از خوشبختی و موفقیت و هر آنچه که میخواهد را برای او از خداوند متعال مسئلت دارم.
خدایا چنان کن سرانجام کار، تو خشنود باشی و ما رستگار...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 20:41  توسط mj
|
وقتی اسم یه گروهی گروه دوستانه است، به نظر من یه معنیش اینه که قرار نیست کسی ناراحت بشه. یه معنی دیگهاش هم اینه که میلی که قراره به این گروه فرستاده بشه، اگه فرستاده هم نشه هیچ مشکل خاصی پیش نمیآد. حالا خیلی ساده میشه چند تا نتیجه از این دو تا نکته گرفت. من این نتایج رو به همراه احتمالا تعداد زیادی نکات دیگه به عنوان آییننامهی گروه UTCom82_friendly برای خودم در نظر میگیرم:
(در تمام این موارد مقصود از ناراحت شدن یا ناراحت کردن اونیه که مصداق مورد ۶ نباشه)
۱: اگه میخوای میلی بزنی و احتمال میدی که یه نفر وجود داره که از این میل ناراحت میشه، خب نفرستش!
۲: اگه میلی زدی و کسی ناراحت شد، حتی اگه نمیدونستی ناراحت میشه، اشتباه کردی. قبول کن. عذرخواهی کن و سعی کن دیگه تکرار نشه.
۳: اگه کسی حرفی زد که ناراحت شدی، به خود طرف میل بزن بگو لطفا دیگه از این میلا نزن. اگه فایده نداشت قضیه رو تو گروه مطرح کن.
۴: اصولا میلی رو به گروه بزن که اگه به درد کسی نمیخوره یا ازش خوشش نمیآد، خوندن یا نخوندنش فرقی به حالش نداشتهباشه.
۵: مسائل شخصی یا زیرگروهی ربطی به گروه نداره.
۶: وقتی اسم یه گروهی شوخی و خنده است، قراره که توش جک گفته بشه، شوخی با اشخاص، گروهها و نژادها و کشیدن کاریکاتورهای سیاسی جزئی از طنزه. حداقل طنز فارسی (با در نظر گرفتن عفت عمومی). پس اگه عضو میشی، جنبه داشتهباش.
۷: وقتی عصبانی هستی میل نزن.
۸: واسه کم نیاوردن میل نزن.
...
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 21:4  توسط mj
|