شبی یاد دارم که چشمم نخفت
شنیدم که پروانه با شمع گفت
که من عاشقم گر بسوزم رواست
تو را این همه سوز و زاری چراست؟
بگفت ای هوادار مسکین من
برفت انگبین یار شیرین من
چو شیرینی از من به در میرود
چو فرهادم آتش به سر میرود
همی گفت و هر لحظه سیلاب درد
فرو میدویدش به رخسار زرد
که ای مدعی عشق کار تو نیست
که نه صبر داری نه یارای ایست
تو بگریزی از پیش یک شعله خام
من استادهام تا بسوزم تمام
تو را آتش عشق اگر پر بسوخت
مرا بین که از پای تا سر بسوخت
همه شب در این گفت و گو بود شمع
به دیدار او وقت اصحاب، جمع
نرفته ز شب همچنان بهرهای که
ناگه بکشتش پری چهرهای
همی گفت و میرفت دودش به سر
همین بود پایان عشق، ای پسر
ره این است اگر خواهی آموختن
به کشتن فرج یابی از سوختن
مکن گریه بر گور مقتول دوست
قل الحمدلله که مقبول اوست
اگر عاشقی سر مشوی از مرض
چو سعدی فرو شوی دست از غرض
فدائی ندارد ز مقصود چنگ
وگر بر سرش تیر بارند و سنگ
به دریا مرو گفتمت زینهار
وگر میروی تن به طوفان سپار
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم مرداد 1389ساعت 15:21  توسط mj
|
از همیشه زندهتر به نظر میآمد. خندانتر از همیشه. لوکستر از همیشه.
آری، شکسته شده بود، این بیماری اخیر تأثیرش را گذاشتهبود. چاغتر هم شدهبود. (خودش همین چند روز پیش که غافلگیرانه به آزمایشگاه ما آمده بود (و میخندیدیم و به شوخی میگفتیم چه افتخاری. میخواستیم لیوانی که در آن قهوه خوردهبود را، باز هم به شوخی!، قاب بگیریم بزنیم به دیوار آزمایشگاه)، میگفت دکترها تازه اجازهی رژیم گرفتن دادهاند به او). کمتر مینشست، به جای اینکه خودش خانه برود، همسرش میآمد دنبالش. حتی مثل قدیم، شبها که ساعت ۱۲ از دانشگاه میرفتیم، چراغ اتاقش روشن نبود این اواخر. همهی اینها بود، اما باید میدیدیاش این چند روز، شاید یک ماه، که بفهمی چه میگویم. آنها که قبلاً دیدهبودندش، شکستگی را در ظاهرش، اما زندگی را هم در نگاهش دیدهاند حتماً. اینها، هر دواش بیشتر شدهبود.
نمیدانم چه میگویم. کلاً بغض گلویم را گرفتهاست. مثل پارسال همین موقعها که دربارهی اندی مینوشتم. نمیدانم چه بگویم.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 17:21  توسط mj
|
همین که پایت را از قطار پایین میگذاری، قلبت درد میگیرد. راه چاره را میدانی. از همین میدان راهآهن شروع میشود. نمازت را در مسجد راهآهن میخوانی، ستارهی قطبی را نشان میکنی و به سویش حرکت میکنی.
به میدان حر که رسیدی مثل او کفشهایت را میکنی و میاندازی روی دوشت. بیاعتنا از حوالی بیت معظمله عبور میکنی. آنجایی که میروی خانهای است از خانههای خدا. بهشتی از بهشتهای خدا روی زمین.
چند سرباز از کنارت عبور میکنند و با عجله میروند. مواظبی که با پوتینهای ظالمانهشان پای برهنهات را لگد نکنند.
انقلاب که میرسی، یک لحظه به سرت میزند که بروی و چارهات را توی کتابها پیدا کنی. اما به خودت میآیی و یادت میآید که چارهات توی این کتابها پیدا نمیشود. به همان نیمنگاه به راستهی کتابفروشیها بسنده میکنی و راه چاره را ادامه میدهی.
اذان ظهر را که گفتند باید حوالی مسجد امیر باشی. نمازت را میخوانی و به راه ادامه میدهی.
از کنار «مرکز قلب تهران» با نیشخند و افسوس عبور میکنی.
بوی ارکیده گرسنگیات را یادت میاندازد اما درد قلبت را از یادت نمیبرد. پس راه چاره را ادامه میدهی.
حتی شب که شد برای رفع گرسنگی بالای سبلان نمیروی. خواب هم که به چشمت آمد، به خوابگاه نمیروی. فقط برای خواندن نمازت به مسجدالنبی میروی و بر میگردی به راه چاره.
راه که تنگ شد (مثل دلت)، پاهایت که خسته شد (مثل دلت)، نفست که گرفت (مثل دلت)، به یک سربالایی (سربالاییتر از قبلیها) میرسی. به سختی بالا میروی و ...
میایستی. سمت چپ را نگاه میکنی و میخندی. اینجا اوج راه چاره است. خود چاره است. بهشت است.
قلبت دیگر درد نمیکند. مرکز قلب تهران اینجاست.
چشمهایت (نه مثل همیشه) این طرف و آن طرف میرود. اول در محور x: حکیم. بعد در محور y: کارگر شمالی. بعد هم در محور z: برج میلاد!
همین که ذهنت مشغول این است که ببینی قانون دست راست را رعایت کردهای یا نه، ناگهان میبینی که چشمت دارد در محور زمان هم حرکت میکند! میرود به گذشته. به آن روزهایی که محور z هنوز نیمهکاره بود. روزهای ساختمان ۱۸، اتاق ۱۸. روزهای ۱۶-۳۳. روزهای ۱۷-۳. روزهای ۱۶-۸. روزهای ۱۲فروردین ۳۱۲، روزهای ۷۲-۴۱۴. و ...
و روزی که همین چند قدم پایینتر. جلوی دانشکدهی فیزیک منتظر ایستاده بودی. روز اول تو و روز آخر پیرمردی که در باجهی بلیطفروشی جان داد. روز اول. همان روزی که پایت را از قطار پایین گذاشتی و قلبت برای اولین بار درد گرفت.
اینجا بهشت است. مرکز قلب تهران است. هم مرکز تهران است و هم قلب تهران. بهشت تهران است.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 20:28  توسط mj
|
داشتم تو «ثاندربرد!» ایمیلمو مینوشتم: ... is attached ...
همین طور که نوشتم دیدم یه پیغام اومد که آقا احتمالاً شما میخوای یه چیزی attach کنی! این دکمه رو بزن که راحت attach کنی، اگه هم میخوای بعداً بهت یادآوری کنم!
بعد از اینکه کلی کف generate کردم، گزینهی «ریمایند می لیتر» رو زدم و موقع «سند» که دوباره پیغام داد که «آقا پس «اتچمنت»ت چی شد» من هم دوباره کلی ذوق کردم که ما جماعت چقدر باحالیم!
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 3:26  توسط mj
|
۱- وبلاگ دیگران فقط خودش خوبه. کامنتهاش به هیچ درد نمیخوره. وبلاگ خود آدم فقط کامنتهاش به درد میخوره.
۲- گزارش پیشرفت مهمترین فایدهاش اینه که پیشنیازش پیشرفته.
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 7:13  توسط mj
|
۱- خودش میگفت «من و تو انگار تنهمان به تنهٔ هم خورده». نجفآبادی بودنمان را میگفت و یک جورهایی مشهدی بودنمان را و اینکه هر دو اینجا هستیم و این رشته را میخوانیم و Knight بودنمان را و... اما اینجایش را دیگر ندیدهبود... شاید هم دیده بود و من ندیدهبودم. که بکَنَد خودش را از ما. که برود به اوج، فاصله بگیرد از من و توی خاکی. جدا شود. تنهاش را بزند به تنهٔ ...
۲- از شباهتهایش میگفتم، اما مگر فرقی هم میکند؟ چه تفاوتی دارد او و آن چند بزرگ دیگری که او همراهشان شد؟ مگر آنها هم دوستی، رفیقی، کسی که تنهاش به تنهشان خورده باشد نداشتند؟
اگر من نمیشناختمش مگر فرقی میکرد؟
مگر او عزیز مادری نبود؟
مگر امید پدری نبود؟
مگر جوان مملکتی نبود؟
مگر انسان نبود؟
۳- هر چه فکر میکنم جز چهرهٔ لبخندزنان و در عین حال متفکرش، سر به زیر انداختن و به دوردستها خیره شدنش، حالت دیگری از او به ذهنم نمیآید...
۴- خدا رحمتش کند. خدا مسببین این جنایت را به سزای عملشان برساند. خدا راهش را به سرانجام برساند. شاید که روحش شادتر شود... که کار دیگری از دست ما بر نمیآید.
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 13:58  توسط mj
|
هی من میخوام یه چیزی در مورد انتخابات بگم، ولی میبینم که مهلت تبلیغات برای کاندیداها تموم شده!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 22:4  توسط mj
|
مدتیه که نسبت به ضربالمثل حس بدی پیدا کردم!! (عجب!)
انگار که ضربالمثلها رو آدمهایی ساختند که احساس میکردند حرفشون در کل غلطه و (/یا) هیچ کس استدلالشون رو نمیپذیره و در نتیجه برای گول زدن طرف مقابل یه مثال میآوردند که قبول کنه. جالبه که گاهی خود این مثال هم درست نیست اما چون ضربالمثله و قدیمیه، همه میپذیرن.
مثلاً: «آب که از سر گذشت، چه یک وجب، چه صد وجب»
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:6  توسط mj
|
گاهی وقتی میگن «حکیم توس (طوس)» احساس میکنم منظورشون منم.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 11:24  توسط mj
|
بابا به خدا من قبلاً هم چند بار صبح زود از خواب بیدار شدهبودم!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 9:11  توسط mj
|