تبليغاتX
باری به هر جهت

باری به هر جهت

شهید

چند شب پیش تبلیغش را در تلویزیون دیدم. زمانش یادم نماند.
دیشب بود. خیلیها رفته بودند اما من نبودم.
هنوز هم دلم تنگ است برای او. احساس عجیبی دارم درباره او. احساسی که برای دیگرانی که به ظاهر خیلی نزدیکتر از او بودند نداشته ام.
پسر بزرگش مردی شده است. همه چیز را پنهان می کند. من این را می فهمم اما بزرگترها نمی فهمند.
پسر کوچکش کم کم دارد می شود خود بابا. او هم پنهان می کند.

زندگی فرصت بس کوتاهیست،
تا بدانیم که مرگ،
آخرین نقطه پرواز پرستوها نیست

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 20:37  توسط mj  | 

شروع قلابی

«من» هیچ حرفی برایتان ندارم. اینجا فقط «ام جی» حرف می زند. (تلفظ کنید مثل «جیب»ی که «فقط» در پیراهن یا هر بالاپوش دیگری یافت می شود و نه مثل «جیب»ی که «هم» در شلوار و هم در پیراهن یافت می شود!)
ام جی اصلا ادعای وبلاگنویسی ندارد. خودش می داند که چند روز بیشتر «درست و حسابی» در اینجا دوام نمی آورد. خودش می داند که هر چند ماه یک بار می آید و اینجا را می ترکاند و می رود.
ام جی حرف زدن را خیلی دوست دارد.
ام جی اما کارش حرف زدن با یک ماشین نفهم و بی شعور است. آخر مثلا او دارد مهندس کامپیوتر می شود جان خودش!
خسته می شود از بس که هر روز صبح بیدار می شود و می آید سراغ این ماشین تا شب.
خسته می شود از بس به جای سلام و خداحافظی باید begin و end بنویسد.
او حتی از اینکه باید با میانجیگری این ماشین با شماها حرف بزند هم خسته می شود.
تازه خودش را از دست ماشین «کند و اعصاب خورد کن پرشین بلاگ» راحت کرده است. به هر زحمتی هم که بوده آخرین مطلب «من» را از آنجا کپی/پیست کرده اینجا!
ام جی خیلی تنها است. و برای همین حرف زدن را خیلی دوست دارد. حالا بیایید و من را از این تنهایی نجات بدهید.
+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 20:22  توسط mj  | 

درد دل

نمی دانم به کدام ساز خود بايد برقصم!

انگشتان می‌خواهند بنويسند اين چند سطر را به بهانه‌ی پرده‌ی سوم! يا چهارم؟ نمی‌دانم! اصلاً شصت و هفتم!

عشق می‌خواهد از امروز بگويد و «ولنتاين».

طبع شعرم دلش تنگ شده برای شعر! ولی او هم حرفی نمی‌زند. گويی او نيز در ميان اين همه صورتها که دارد گيج شده است.

صبر و حوصله‌ام می‌گويد از من بگو و از آنچه کردم با اين همه موجودات متعفن.

مهر می‌گويد حاصل اين سالت را بگو و ناکاميهايت را تا من هم دليل آن را---خودم را---به رُخشان بکشم.

و عقل ... عقل می‌گويد سکوت کن!

حرفها دارم با شماها!

با تو که با هم گفتيم و بستيم و گفتيم و شکستيم و گفتيم و دوختيم و گفتيم و سوختيم و گفتيم و گفتيم. با تو شکوه‌ها دارم از آنچه گفتی. و عذرها دارم بر آنچه گفتم و شرمها بر آن «چه‌ها» که نگفتم. دعاها دارم... و گلايه‌ها که نگفتم و نخواهم گفت.

آی! با تو هم حرف دارم! با تو که هميشه در کنارت بودم تا با تو مخافت کنم و همچون «آن دوست‌نمای مشترک‌گونه‌مان» بکوبمت. با تو که هميشه تا شروع می‌کردی هيچ چيز نمی‌توانستم بگويم. با تو هم حرفها دارم. گلايه دارم. تنگی می‌کند در گلويم عبارت «ديگر دوستت ندارم».

ای تازه‌رفيقم! با شما هم حرف دارم. می‌خواهم بگويم از دروغهای ديگران! بگويم از تهمتهای نارفيقان! می‌خواهم بگويم باز هم همان حرفها را که شما کوچکشان می‌ناميد و من بزرگشان می‌بينم. ناپشيمانيم را می‌خواهم فرياد بزنم و اشتياقم برای گفتن را با آن شکلکهای کوچک به تصوير بکشم. و دلسرديم از شنيدن را!... می‌خواهم فراموشش کنم.

تو هم بيا تا با تو هم حرف بزنم! آری تو که خود نيز با من حرفها داری! تو که دلت برايم تنگ می‌شود! و باز هم دشمنی آنها که خوب می‌شناسيمشان نمی‌گذارد که حرفت را بگويی! بيا تا امروز تمام نشده حرفت را بگو!

و مولايم... با شما هم حرفها دارم.

پدرا! دلم تنگ است. راستش اينجا که هستم دلم نمی‌گيرد! نه اينکه نگيرد! که می‌گيرد و چون می‌داند که شما را ندارم که درد دلم را بگويم به من هيچ نمی‌گويد.

برادرا! چشمانم ديگر نمی‌گريد! نه اينکه نگريد! که می‌گريد ولی اشکی نمی‌ريزد چون ديگر نمی‌خواند که: «يا مَن جَلَّ عَن ادواتِ لَحظاتِ البَشَر».

وليّا! انديشه‌ام ديگر ياری‌ام نمی‌دهد! نه اينکه ياری ندهد! که می‌دهد اما افسوس که خيال انديشيدن به «يا مَن لَطُفَ عَن دَقائِقِ خَطَراتِ الفِکَر» رهايش نمی‌کند.

مادرا! دستانم ديگر سرد نمی‌شود! نه اينکه سرد نشود! که در اوج سرما سوخته‌است از داغ دوری پنجره‌فولادتان.

همدما! پاهايم ديگر خسته نمی‌شود! نه اينکه خسته نشود! که خسته می‌شود و باز هم می‌رود تا خاک پای دوستان شما بر فرقش بنشيند.

اماما! نفسم ديگر بر نمی‌آيد! نه اينکه بر نيايد! که می‌آيد اما وقتی فرو می‌رود عطر شهر شما را ديگر نمی‌شنود!

رفيقا! قلبم ديگر درد نمی‌کند! نه اينکه درد نکند! که می‌کند اما درد دلتنگی شما نمی‌گذارد دردهايش را بگويد.

و زبانم از سخن گفتن باز ايستاده‌است. می‌خواهد بالای سرتان بنشيند و بگويد از هر چه می‌خواهد اين دل تنگ...

و صبرم ناشکيبايی می‌کند که چرا روزشماری نمی‌کنم برای شب جمعه‌ای ديگر.

و شيطنتم آرام گرفته‌است! چندی است که در قدس شريفت بازی نکرده‌است! چندی است که آن دخترک بينوا را روی سنگهای شما به زمين نيانداخته‌است! چندی است مادربزرگ را با چادر مشکی هميشگی‌اش روی اولين پله‌ی ايوان دوم صحن مقدستان نديده است!

مادربزرگ... او اما ديگر دلتنگی نمی‌کند! خوش به حالش که دلش لک نزده برای مشهد! خوش به حالش که ديگر گريه نمی‌کند از دوری فرزندت که يک بار شرف ديدارش نسيبش شده!

خوشا به حالش که همه‌ی اينها را و بس بهترش را دارد و صد هزاران دارد.
+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1384ساعت 19:51  توسط mj  |