انگیزه
با توجه به اینکه خودم هم کمکم داره از این وضع (کدوم وضع؟) حالم به هم می خوره (جدی نگیرین، فقط مقدمه چینیه) تصمیم گرفتم یه کامنتی در مورد این پست اخیر خدمتتون عرض کنم (کامنت به معنای واقعی کلمه و نه اون کامنتهایی که مد شده ملت واسه بنده می ذارن)
قضیه بر می گرده به درد و دلهای بنده با یکی از اعضای محترم خانواده که خیلی خدمتش ارادت دارم. ایشون از نظر علمی، فرهنگی، هنری، اخلاقی، فکری و سنی (فقط آخریش حقیقت داره، بقیه اش خالی بندی بود) بسیار به بنده نزدیک هستند.
نقل قول نمی کنم و داستان هم نمی بافم. فرض می کنم که می خوام با شما هم درد و دل (یا درد دل؟) کنم.
اصولا طی دو سال اخیر خیلی پیش اومده که یه کاری داشته باشم ولی انجامش ندم. بدون هیچ دلیلی. یه عده می گن برنامه ریزی نداری، یه عده هم می گن خیلی دودری، یه عده هم می گن کار زیاد برای خودت جور کردی و سر خودتو شلوغ کردی.
با دسته ی اول مخالفم چون اولا برنامه ریزی رو هم امتحان کردم و جواب نداد. ثانیا قبلا که کارهام به موقع انجام می شد هم برنامه ریزی نداشتم. پس مشکل این نیست.
با دسته ی دوم موافقم. ولی که چی؟ این که نشد دلیل باید یه دلیل پایه ای تر پیدا کرد.
با دسته ی سوم هم مخالفم چون خودم می دونم که وقت کافی برای انجام تمام کارهام دارم.
با این تفاصیل به نظر میآد که مشکل همون انگیزه ی خودمون باشه. و این واقعا درسته. چون شده دفعاتی که یه انگیزه ی خوب باعث شده یه کاری رو بترکونم. حالا مثالش بماند.
اما واقعا جا داره که همگی یه ذره واسه خودمون بشینیم فکر کنیم ببینیم آخر این راهی که داریم می ریم چی می شه. بشینیم ببینیم همین راهی که تا الآن اومدیم همون چیزی هست که می خواستیم. یا اینکه راه رو عوضی اومدیم؟ یا اصلا خودمون راه نیومدیم و یکی دیگه ما رو انداخته تو این مسیر؟
یه ذره فکر کنیم و ببینیم تا کی می خوایم با زندگی جلو بریم، بدون اینکه خودمون تأثیری تو زندگی خودمون داشته باشیم؟! نمی گم همیشه اینجوره بوده. ما تو زندگیمون تصمیمای مهمی گرفتیم. ولی همیشه بین یه سری راهی که تا تهش معلومه یکی رو انتخاب کردیم. من که فکر نمی کنم اینجوری خوب باشه. به نظر می آد که ؟آدم باید این جور تصمیمها رو کنار بذاره و خودش بشینه زندگیشو بسازه.
قضیه بر می گرده به درد و دلهای بنده با یکی از اعضای محترم خانواده که خیلی خدمتش ارادت دارم. ایشون از نظر علمی، فرهنگی، هنری، اخلاقی، فکری و سنی (فقط آخریش حقیقت داره، بقیه اش خالی بندی بود) بسیار به بنده نزدیک هستند.
نقل قول نمی کنم و داستان هم نمی بافم. فرض می کنم که می خوام با شما هم درد و دل (یا درد دل؟) کنم.
اصولا طی دو سال اخیر خیلی پیش اومده که یه کاری داشته باشم ولی انجامش ندم. بدون هیچ دلیلی. یه عده می گن برنامه ریزی نداری، یه عده هم می گن خیلی دودری، یه عده هم می گن کار زیاد برای خودت جور کردی و سر خودتو شلوغ کردی.
با دسته ی اول مخالفم چون اولا برنامه ریزی رو هم امتحان کردم و جواب نداد. ثانیا قبلا که کارهام به موقع انجام می شد هم برنامه ریزی نداشتم. پس مشکل این نیست.
با دسته ی دوم موافقم. ولی که چی؟ این که نشد دلیل باید یه دلیل پایه ای تر پیدا کرد.
با دسته ی سوم هم مخالفم چون خودم می دونم که وقت کافی برای انجام تمام کارهام دارم.
با این تفاصیل به نظر میآد که مشکل همون انگیزه ی خودمون باشه. و این واقعا درسته. چون شده دفعاتی که یه انگیزه ی خوب باعث شده یه کاری رو بترکونم. حالا مثالش بماند.
اما واقعا جا داره که همگی یه ذره واسه خودمون بشینیم فکر کنیم ببینیم آخر این راهی که داریم می ریم چی می شه. بشینیم ببینیم همین راهی که تا الآن اومدیم همون چیزی هست که می خواستیم. یا اینکه راه رو عوضی اومدیم؟ یا اصلا خودمون راه نیومدیم و یکی دیگه ما رو انداخته تو این مسیر؟
یه ذره فکر کنیم و ببینیم تا کی می خوایم با زندگی جلو بریم، بدون اینکه خودمون تأثیری تو زندگی خودمون داشته باشیم؟! نمی گم همیشه اینجوره بوده. ما تو زندگیمون تصمیمای مهمی گرفتیم. ولی همیشه بین یه سری راهی که تا تهش معلومه یکی رو انتخاب کردیم. من که فکر نمی کنم اینجوری خوب باشه. به نظر می آد که ؟آدم باید این جور تصمیمها رو کنار بذاره و خودش بشینه زندگیشو بسازه.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 23:19  توسط mj
|
