شرایط شرکت در مسابقه:
- شرکت کنندگان باید هر 7 جلد مجموعه ی هری پاتر را با دقت خوانده و به آن ارادت داشته باشند (اگر هفتمی را نخوانده اید به شدت توصیه می کنم از خواندن ادامه ی این نوشته منصرف شوید، شاید لذت این نکته ای که من به مسابقه می گذارم را خودتان هنگام مطالعه ببرید!)
زمان مسابقه:
- همین الآن. نمی دونم تا کی!
جایزه
- به علت شرایط اقتصادی نامساعد برگزارکننده این بار استثنائاً جایزه نداریم.
و اما سؤال مسابقه:
توی لحظه ای که سیوروس اسنیپ داره می میره، بعد از اینکه خاطراتش رو به هری می ده، به هری می گه که به من نگاه کن (Look at me). به نظرتون چرا؟!
لطفاً پاسخهای خود را بدون ذکر نام (سنت این وبلاگ باید حفظ بشه) در قسمت نظرات وارد کنید.
با تشکر از امیرمحمد عزیز (هجار (با دو تا جی) دات بلاگفا دات کام) که هی در وبلاگش مسابقه می گذارد!
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 8:18  توسط mj
|

(عکس از سایت گل دات کام: جیووانی دوسانتوس در آغوش؟! تیری آنری)
وقتی قبل از شروع فصل در تیمی بازی کنی که افرادی مثل رونالدینهو، تیری آنری و ساموئل اتواو، حمله هایش را در اختیار دارند، و با این همه تو بهترین باشی، لابد کارت خیلی درسته!
این جیووانی دو سانتوس ما هم همچین وضعیتی داره. همه جا دارن ازش حرف می زنن (طرفدارای بارسا رو می گم!!). به شدت منتظرم که ببینم بازیش چطوره. می گن تو زیر 20 سال ترکونده، سال قبلش هم تو زیر 17 بیشتر ترکونده.
در احوالاتش اینها رو تا الآن کشفیدم:
مکزیکیه!
18 سالشه.
مثل خیلی بزرگان دیگه (سس فابرگاس، پپ گواردیولا، لیونل مسی، ژاوی، سرجی بارخوان، و کرکیچ (این یکی هم تازه مکشوف گشته، اسپانیایی است به گمانم)) تو باشگاههای پایه ای بارسا بازی می کرده و اونجا تربیت شده.
عشقش رونالدینهوه!
چپ پاس (مثل مسی)!
راست بازی می کنه (مثل مسی)!
سرعتی (مثل مسی)!
تکنیک بالا (مثل مسی)!
و همه ی این شباهتها این سؤال رو به وجود می آره که آخرش کدومشون کوتاه میآد و می ره یه جای دیگه بازی می کنه (منظورم باشگاه نبودها! یعنی منطقه ی بازیش رو عوض می کنه) یا اینکه نیمکت نشین می شه.
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 16:53  توسط mj
|
بخت از دهان دوست نشانم نمیدهد دولت خبر ز راز نهانم نمیدهد
از بهر بوسهای ز لبش جان همیدهم اینم همیستاند و آنم نمیدهد
مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست یا هست و پرده دار نشانم نمیدهد
زلفش کشید باد صبا چرخ سفله بین کان جا مجال بادوزانم نمیدهد
چندان که بر کنار چو پرگار میشدم دوران چو نقطه ره به میانم نمیدهد
شکر به صبر دست دهد عاقبت ولی بدعهدی زمانه زمانم نمیدهد
گفتم روم به خواب و ببینم جمال دوست حافظ ز آه و ناله امانم نمیده
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 14:56  توسط mj
|
توی پست قبلی دو مورد رو که هنوز اتفاق نیافتاده بود پیش بینی کردم، که یکیش متأسفانه اتفاق نیافتاد!
چشمتون روز بد نبینه که صبح که واسه رفتن به اردو بیدار شدم تو کله ام چنان آشوبی بود که از درد به خودم می پیچیدم. گفتم بخوابم شاید بهتر بشه. دوباره بلند شدم، بدتر شده بود، باز خوابیدم (که البته از خواب خبری نبود) و 6 که بیدار شدم و شال و کلاه کردم که برم دیدم سرم داره از جا کنده می شه. زنگ زدم به شمیم و گفتم نمیآم و نرفتم. دوباره افتادم تو رخت خواب و تا ساعت 10 هی نیم ساعت به نیم ساعت بلند می شدم یه نگاهی به ساعت می کردم و از شدت درد دوباره می خوابیدم.
خلاصه خود اردو و خاطره تعریف کردنهای بعدش و شکایتهای دوستان از پیچوندن بنده همین جوری داره حالم رو می گیره. و بنده نه تنها در حال حاضر هنوز سردرد دارم بلکه سرما هم خوردم و دماغم (دقت کنید که واقعا منظورم دماغ است) هم به شدت سوخته.
اینها رو نوشتم که عقده خالی کرده باشم!
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 21:45  توسط mj
|
فقط من باب اطلاع عزیزان وقایع چند روز گذشته به عرض می رسد. شاید بتوانید در شادیها و هیچانات شریکم باشید!
1- چهارشنبه 3 مرداد 86، ساعت 3 بامداد: ایمان ایزدی نجف آبادی، برادر بزرگم، بعد از حدود 3 سال رؤیت شد. از فرنگ (کانادا) برگشته.
2- چهارشنبه 3 مرداد 86، شب: جشن فارغ التحصیلی دانشجویان مهندسی کامپیوتر ورودی 82 دانشکده ی فنی دانشگاه تهران. گرچه در انجام کارها قصورات زیادی از طرف بنده و دیگران بود و ناملایماتی هم از کسانی که در کارها سهمی نداشتند، اما در مجموع خوش گذشت. تنها مایه ی ناراحتی، سکوت شمیم در حال بازگشت به خانه بود.
3- پنجشنبه 4 مرداد 86، نه و چهل و پنج دقیقه ی شب الی جمعه 11 ظهر: سفر به سمت مشهد همراه با عمو و خانواده.
4- جمعه 5 مرداد 86، 7 شب الی شنبه 1 بامداد: عروسی علی ایزدی نجف آبادی (برادر دوم).
5- شنبه 6 مرداد 86، 7 شب الی یکشنبه 1 بامداد: عروسی حسین ایزدی نجف آبادی (برادر سوم).
6- شنبه 6 مرداد 86، 11 ظهر الی چهارشنبه 10 مرداد 86، ساعت 11 ظهر: کتاب هری پاتر و قدیسان مرگبار (خیلی ترجمه ی مزخرفی است. اصولا ترجمه ی عنوان کتاب قبل از اینکه خود کتاب را خوانده باشی کار احمقانه ایست!) یا همان Harry Potter and the Deathly Hallows را خواندم. بسیار سرگرم کننده، جالب و خواندنی بود. Highly recommended.
7- سه شنبه 9 مرداد 86 ساعت 17 الی چهارشنبه ساعت 6:15: بازگشت به تهران با قطار (به تنهایی). دقت می کنید که آن قدر پررو شده ام که آمدن به تهران را بازگشت می گویم و رفتن به مشهد را سفر!!
به اینها اضافه کنید عروسی امشب محسن وکیلیان و روشنک زیلوچیان، اردوی فردا تا شنبه (انشاءالله) و ...
پی نوشت: مقایسه که می کنم با خلاصه اتفاقاتی که سال گذشته در همین روزها افتاده بود و جایی نوشته بودم، به این نتیجه می رسم که خیلی با هم فرق دارد!! متراجعه شود به من در یاهو! 360.
+ نوشته شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 15:21  توسط mj
|