Andy Knight
۱- خودش میگفت «من و تو انگار تنهمان به تنهٔ هم خورده». نجفآبادی بودنمان را میگفت و یک جورهایی مشهدی بودنمان را و اینکه هر دو اینجا هستیم و این رشته را میخوانیم و Knight بودنمان را و... اما اینجایش را دیگر ندیدهبود... شاید هم دیده بود و من ندیدهبودم. که بکَنَد خودش را از ما. که برود به اوج، فاصله بگیرد از من و توی خاکی. جدا شود. تنهاش را بزند به تنهٔ ...
۲- از شباهتهایش میگفتم، اما مگر فرقی هم میکند؟ چه تفاوتی دارد او و آن چند بزرگ دیگری که او همراهشان شد؟ مگر آنها هم دوستی، رفیقی، کسی که تنهاش به تنهشان خورده باشد نداشتند؟
اگر من نمیشناختمش مگر فرقی میکرد؟
مگر او عزیز مادری نبود؟
مگر امید پدری نبود؟
مگر جوان مملکتی نبود؟
مگر انسان نبود؟
۳- هر چه فکر میکنم جز چهرهٔ لبخندزنان و در عین حال متفکرش، سر به زیر انداختن و به دوردستها خیره شدنش، حالت دیگری از او به ذهنم نمیآید...
۴- خدا رحمتش کند. خدا مسببین این جنایت را به سزای عملشان برساند. خدا راهش را به سرانجام برساند. شاید که روحش شادتر شود... که کار دیگری از دست ما بر نمیآید.
+ نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت 13:58  توسط mj
|
