تبليغاتX
باری به هر جهت

باری به هر جهت

دوباره

همین که پایت را از قطار پایین می‌گذاری، قلبت درد می‌گیرد. راه چاره را می‌دانی. از همین میدان راه‌آهن شروع می‌شود. نمازت را در مسجد راه‌آهن می‌خوانی، ستاره‌ی قطبی را نشان می‌کنی و به سویش حرکت می‌کنی.
به میدان حر که رسیدی مثل او کفشهایت را می‌کنی و می‌اندازی روی دوشت. بی‌اعتنا از حوالی بیت معظم‌له عبور می‌کنی. آنجایی که می‌روی خانه‌ای است از خانه‌های خدا. بهشتی از بهشتهای خدا روی زمین.
چند سرباز از کنارت عبور می‌کنند و با عجله می‌روند. مواظبی که با پوتین‌های ظالمانه‌شان پای برهنه‌ات را لگد نکنند.
انقلاب که می‌رسی، یک لحظه به سرت می‌زند که بروی و چاره‌ات را توی کتابها پیدا کنی. اما به خودت می‌آیی و یادت می‌آید که چاره‌ات توی این کتابها پیدا نمی‌شود. به همان نیم‌نگاه به راسته‌ی کتاب‌فروشی‌ها بسنده می‌کنی و راه چاره را ادامه می‌دهی.
اذان ظهر را که گفتند باید حوالی مسجد امیر باشی. نمازت را می‌خوانی و به راه ادامه می‌دهی.
از کنار «مرکز قلب تهران» با نیشخند و افسوس عبور می‌کنی.
بوی ارکیده گرسنگی‌ات را یادت می‌اندازد اما درد قلبت را از یادت نمی‌برد. پس راه چاره را ادامه می‌دهی.
حتی شب که شد برای رفع گرسنگی بالای سبلان نمی‌روی. خواب هم که به چشمت آمد، به خوابگاه نمی‌روی. فقط برای خواندن نمازت به مسجدالنبی می‌روی و بر می‌گردی به راه چاره.
راه که تنگ شد (مثل دلت)، پاهایت که خسته شد (مثل دلت)، نفست که گرفت (مثل دلت)، به یک سربالایی (سربالایی‌تر از قبلی‌ها) می‌رسی. به سختی بالا می‌روی و ...

می‌ایستی. سمت چپ را نگاه می‌کنی و می‌خندی. اینجا اوج راه چاره است. خود چاره است. بهشت است.
قلبت دیگر درد نمی‌کند. مرکز قلب تهران اینجاست.
چشمهایت (نه مثل همیشه) این طرف و آن طرف می‌رود. اول در محور x: حکیم. بعد در محور y: کارگر شمالی. بعد هم در محور z: برج میلاد!
همین که ذهنت مشغول این است که ببینی قانون دست راست را رعایت کرده‌ای یا نه، ناگهان می‌بینی که چشمت دارد در محور زمان هم حرکت می‌کند! می‌رود به گذشته. به آن روزهایی که محور z هنوز نیمه‌کاره بود. روزهای ساختمان ۱۸، اتاق ۱۸. روزهای ۱۶-۳۳. روزهای ۱۷-۳. روزهای ۱۶-۸. روزهای ۱۲فروردین ۳۱۲، روزهای ۷۲-۴۱۴. و ...
و روزی که همین چند قدم پایین‌تر. جلوی دانشکده‌ی فیزیک منتظر ایستاده بودی. روز اول تو و روز آخر پیرمردی که در باجه‌ی بلیط‌فروشی جان داد. روز اول. همان روزی که پایت را از قطار پایین گذاشتی و قلبت برای اولین بار درد گرفت.
اینجا بهشت است. مرکز قلب تهران است. هم مرکز تهران است و هم قلب تهران. بهشت تهران است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 20:28  توسط mj  | 

Ubiquitous Computing

داشتم تو «ثاندربرد!» ایمیلمو می‌نوشتم:  ‪... is attached ...‬

همین طور که نوشتم دیدم یه پیغام اومد که آقا احتمالاً شما می‌خوای یه چیزی attach کنی! این دکمه رو بزن که راحت attach کنی، اگه هم می‌خوای بعداً بهت یادآوری کنم!

بعد از اینکه کلی کف generate کردم، گزینه‌ی «ریمایند می لیتر» رو زدم و موقع «سند» که دوباره پیغام داد که «آقا پس «اتچمنت»ت چی شد» من هم دوباره کلی ذوق کردم که ما جماعت چقدر باحالیم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 3:26  توسط mj  |