تبليغاتX
باری به هر جهت - می‌خواهم بگویم دمت گرم!

باری به هر جهت

می‌خواهم بگویم دمت گرم!

از قدیم حالم به هم می‌خورده از اینکه کسی یا چیزی را به خاطر اینکه از کس یا چیز دیگری تقلید کرده‌است سرزنش کنند. مثلا اینکه می‌گویند «سی‌شارپ» به درد نمی‌خورد چون هر چی که جاوا داشته‌است را برداشته و چهار تا چیز کوچک دیگر هم اضافه کرده و اسمش را گذاشته زبان جدید.

اصولا تقلید همیشه بد نیست و بعضی وقتها لازم است. وقتی کتاب کافه‌پیانوی فرهاد جعفری را می‌خواندم هر چند وقت یک بار یاد «ناتور دشت» و «هولدن کالفیلد»ش می‌افتادم و نه تنها از اینکه فرهاد جعفری خیلی شبیه سلینجر نوشته و شاید بشود گفت از او تقلید کرده حالم بد نمی‌شد بلکه کلی هم لذت می‌بردم. هم اینکه یاد زمانی می‌افتادم که ناتور دشت را می‌خواندم و حال می‌کردم و هم اینکه احساس می‌کردم علیرغم این شباهتها کتاب کلی حرفهای دیگر هم دارد که خودش برای خودش کتاب را کلی زیبا می‌کند.

یک زمانی کتاب چرت و پرت خیلی می‌خواندم. یک زمانی هم کتاب علمی غیر چرت و پرت زیاد می‌خواندم و الآن هم کلا کتاب زیاد می‌خوانم و بنا بر این به خودم حق می‌دهم که خودم را کتاب‌خوان بدانم. خیلی کم پیش آمده کتاب فارسی (یعنی نوشته شده توسط یک ایرانی) بخوانم و از آن لذت ببرم. احساس تکراری بودن (تقلید نه! تکراری بودن. یعنی حرف جدیدی برای گفتن نداشتن) همیشه با آنها همراه بوده. احساس می‌کردم که تغییر لازم است. یک نویسنده باید پیدا بشود و انقلابی که نیما و همراهانش در شعر به پا کردند را در ادبیات داستانی ما به راه بیندازد. «من او» را که خواندم کلی این احساس بهم دست داد که این شاید یک مقدارکی آن انقلابی باشد که می‌خواستم. گرچه حال و هوای داستان همانی است که سالهاست بر داستانهای ما حاکم است اما سبک نوشتن و روایت داستان متفاوت است و چرت و پرت گویی های جالب امیرخانی هم کاملا فرق دارد با آنچه که ما پیش از این در ادبیات فارسی دیده بودیم.

اما «من او» و اثر جدیدتر امیرخانی یعنی «بیوتن» فقط تغییر ساختاری و سطحی داشتند و به نظر من هنوز با خواننده که احتمالا یک جوان ایرانی است ارتباط خوبی برقرار نمی‌کنند. یعنی هنوز تغییر در درونمایه‌ی داستان نیست. و آنچه که از زمان داستان‌نویسهای قدیمی و نزدیک معاصرها در جامعه‌ی ما و بین جوانها تغییر کرده‌است در ادبیات منعکس نشده‌است. شکی نسیت (می‌دانم که هست. من نظر خودم را می‌گویم! شک دارید از خودم بپرسید) که روحیات و شرایط و افکار و علاقه‌ها و بایدها و داشته‌ها و دقدقه‌های جوان الآن کاملا با گذشته متفاوت است (گذشته که می‌گویم منظورم عهد دقیانوس نیست، تا همین پانزده-بیست سال پیش). و شاید خیلی بیشتر شبیه گذشته‌ی نزدیک غرب باشد تا گذشته‌ی خودمان. شاید برای همین است که خیلی از جوانان اطراف من با کتابهای سلینجر و امثال آن خیلی بهتر ارتباط برقرار می‌کنند تا کتابهای نویسندگان بزرگ خودمان (گذشته از اینکه به هر حال آنها نویسندگان بزرگتری هم بوده‌اند). و در نتیجه باید ادبیات ما این تغییر را دریابد و این ارتباط را برقرار کند.

همه‌ی اینها را گفتم که بگویم کافه‌پیانو خیلی کتاب خوبی است! نه اینکه همه چیزش را تأیید کنم یا بگویم بهتر از فلان کتاب است. به نظر من می‌رسد که دردش به درد ما می‌خورد. من و اطرافیانم. و زبانش هم به زبانمان بیشتر شبیه است. حرفهایش را بهتر می‌فهمم. مزه ریختن‌هایش بیشتر تحریکم می‌کند و راحت‌تر می‌توانم بهش حق بدهم (مقایسه‌اش کنید با علی در «من او» که حرص آدم را در می‌آورد آنجا که در پاریس با مهتاب در خانه هستند و ... ! البته این مهم نیست. فقط مثال زدم!).

خلاصه اینکه شاید کافه پیانو یک مقداری تکراری باشد و هر جا که می‌گوید «می‌خواهم بگویم ...» آدم یاد هولدن کالفیلد می‌افتد و شاید یک مقداری هم مرزهایی که ما تا حالا در ادبیاتمان داشته‌ایم را زیر پا نهاده‌باشد، اما (یا شاید بهتر باشد به جای «اما» بگویم «دقیقا به خاطر همینها») کافه پیانو عالی است.

این را هم بگویم که از همان اول که داشت داستان را تعریف می‌کرد، احساس می‌کردم که مشهدی است! یا به خاطر لحنش، یا به خاطر حال و هوای داستان، یا به خاطر اینکه اسمش «فرهاد جعفری» بود و یا به ناخودآگاه، در تمام طول داستان این حس را داشتم. یک بار وسط خواندن کتاب ورق زدم و آخرین صفحه را که دیدم که نوشته داستان را در مشهد نوشته‌است کلی حال کردم! شاید واقعا مشهدی نباشد و همه‌ی احساسهای من الکی بوده، ولی به هر حال من کلی حال کردم!

یک تشکر ویژه هم از «شمیم» که یادم انداخت که کتاب را بخرم! (به جون خودم خودم می‌خواستم بخرمش! تو فقط یادآوری کردی!) :دی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 20:16  توسط mj  |