ز گهواره تا گور
یک عده استاد و دانشجو نشستهبودند دور اتاق شورای «انستیتو الکتروتکنیک» و هر کدام از اساتید حرفی و سؤالی و بیشتر هم بیربط. بعد از کلی حرف و حدیث و بحث و ... دکتر لوکس چهار کلمهی کوچک گفت و دوباره ساکت نشست (در دنیای خودش که گاهی رامتین را هم به دنیای خودش میبرد!) تا اگر قرار است گره جدیدی در کار ایجاد شود حداقل گرههای قبلی باز شدهباشند. وقتی حرف میزد همه ساکت بودند و همه میفهمیدند که چه میگوید و همه میفهمیدند که این یکی که دارد حرف میزند با آنهای دیگری که در تمام آن حدود سه ساعت و نیم حرف زدهبودند (و حتی نکرده بودند که گرههایشان را قبل از جلسه ایجاد کنند بلکه همانجا به زور سعی داشتند خرخرهی بندهخدا را گره بزنند)، خیلی فرق دارد.
بین آن اساتید تقریبا همهی اساتید دانشکدهی برق و کامپیوتر که من به عنوان «آدم باهوش» میشناسم حضور داشتند، بعضیها هوششان را برای خراب نشدن در مقابل اساتید دیگر و کم نیاوردن و حمله کردن به بندهخدا استفاده کردند (به هر قیمتی) و بعضی (بخوانید یکی) هم اندکی در راه فهماندن آنچه که خودش میفهمید به دیگران (که کار بیشتری هم از دست او بر نمیآمد، دستش درد نکند). و فقط کارو لوکس بود که هوشش را به کار برد که علم مظلوم واقع نشود و زحمات بندهخدا هم نادیده نماند.
راستی وقتی داشت حرف میزد، یک لحظه یاد چند صفحهی آخر داستانهای پووارو افتادم ... و کلی هم تأسف خوردم به حال دوستی که گفت «دیگه بزرگ شدی. هنوز هم آگاتا کریستی میخونی؟!»
به هر حال مبارکش باشد «دکتر» جمالی عزیز. درست است که به سختی، اما به هر حال حقش را گرفت. نوش جانش!
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 21:22  توسط mj
|
